«غريبه دنيا پر از درد و فريبه» ، ميدونم
ميدونم عاشقي سخته، توي اين دورو زمونه، ميدونم
غصه ي ماهي رو تو تُنگ بلوري مي دونم
مرگ پروانه زير لامپ حياط خونمون
يا که غربت زده گنجشک لب طاقچه مون
حتي خنديدن عکس توي قاب خاطره
حتي روييدن يک غنچه رو احساس مي کنم
اما پاييز دلم قد قناري نميشه
خنده هام طاقت تنهايي بارون نميشه
(زير بارون يادته با تو نشستيم
آخرين روز بهار بود يادمه)
برگاي زرد دلم محرم پاييز نميشه
نمي دونم «همه ذرات وجودم متبلور شده» يا نه !!
نمي دونم چرا بايد باشي تا هر چي شقايق تو زمينه
چرا آبي مال من نيس
اما اين آخر حرفم برا باد بود ( نمي دونم به تو گف يا نه ؟ سپردم که بگه )
: زندگي اوون چيزي نيس که لب هر طاخچه ( يا هر چيزي تو اين مايه ها )
از ياد من وتو بره !